ابرهاي سياه آسمان راپوشانده بودوصداي رعدوبرق دراتاق مي پيچيد.اودر كنار تخت همسرش نشسته بود ودر روشنايي شمع چشم به در دوخته بود.نور ناگهاني رعد و برق اتاق را روشن ميكرد وتورهاي ماهيگيري كه از در و ديواراتاق آويزان بودند پيدا ميشدند.ناگهان صداي هق هق گريه هايش بلند شد ولي سعي كرد خودش را كنترل كند تا فرزندانش ازخواب بيدار نشوند.
همین امروز صبح بود که پیرمردی کوژپشت روی عصای چوبی اش خمیده شده بود و میخواست از آن ور به این ور خیابان بیاد که با چشمهای نیمه باز بسته ی کم توانش طول خیابان را نگاه کرد وپس از آنکه خلوتی موقتی خیابان را جویا شد راه افتاد از ترس ماشینها که معمولا با سرعت از اینجا رد میشدند خواست تندتر از خیابان بگذرد که یهو عصایش شکست ومحکم بر زمین افتاد .
از پشت پنجره هميشه بسته كه شايد كه شايد با فشاري باز مي شد تصاويري مي آمدند و مي رفتند . رنگهايي كه گاه زنده و جاندار بود و بعضي اوقات فاقد روح زندگي . سبزي درختان با آرامش هميشگي و سفيدي سراسر معصوميت برف كوهستانها و غروب سرخ فام هميشه دلتنگ و افسرده خورشيد . گويي دستهايي به عمد آنان را در كنار هم چيده اند . - از اين سفر طولاني با اين بار سنگين خسته شده ام
چيرؤك نووس، دواي ئه وی نووسی ته واو ، هه ستی كرد باشترين چيرؤكي شاری نووسيوه، دلَ پرِ له خؤشی هاته به ر ده لاقه ی ژوره كه ی به ده ستيَك جگه ره كه ی گرتبوو ، به ده ستی ديكه يش لاپه ره كانی چيرؤكه كی. به ده ماريَكی گرژ روانی نيَو كؤلَان و مژيَكی له جگه ره دا، له كؤلَاندا كورِكی مندالی بينی كه به دزی تةقالای ده كرد بگاته سه ر ديواری حه وشيِك بؤ ئه وه ی له دار سيَوه كه سيَويَكي سوور بيَنيَت بو كچيَكی بیَ قولَی دراوسيَيان ، نی ده توانی و ديسان سه ر له نيَو ته قالای ده كرد.
سووتكی جگه ره که كه وته سه ر لاپه ره ی چيرؤكه كه، هيَدی، هيَدی لاپه ره كانی سووتاند، چیرؤك نووس بیَ ئه وه ی په لاماری كوژانه وه ی بدات لاپه ره كانی دا به ده سی باوه تا له نيَو شاردا چيرؤكی سووتاوی چيرؤك نوسيَك بلَاو كاته وه....
اتوبوس ناگهان متوقف شد ، تقريبا همه حدس زديم كه پنچرشده است. خيلي خوشحال شدم ، با خودم گفتم :" پياده مي شوم و يك جايي در كنار جاده دست به آب مي رسانم." همسرم و پسر بزرگم همراه با چند نفر از مسافران مرد پياده شدند. من منتظر ماندم تا آنها برگردند . بعد از دقايقي كه برگشتند، همسرم گفت :"متاسفانه اصلا جاي خوبي نيست . نه تپه اي ، نه درختي و نه پناهگاهي براي رفع حاجت وجود ندارد . " البته پسرم چون پسر بود و بچه ، مشكلي نداشت . اما من نتوانستم پياده شوم و از شر مثانه ي پراز ادرار خود راحت شوم . پنچرگيري نيم ساعت طول كشيد و بيشتر از سه ساعت نيز به مقصد مانده بود .
دست بر شاسی های پیانو می کشم. به من جان می بخشند. نوای پیانو در ویلا طنین
انداز می شود و گل های باغچه ی بزرگ، به رقص در می آیند. زشتی ها را به دور
انداخته ام ودست در دست گل ها، به سوی زیبا
یی ها بال می زنم. دو ، ر ، می ، فا ؛ فا ، می ، ر ، دو. پیانو بر شوق درون ام می
افزاید. نت های چند صد ساله را به تن و جان ام می کشم ، و همه را به گرد خود فرا می
خوانم. آن ها رو به رویم ایستاده اند و منهیچ کدام شان را نمی بینم. همه ی آن ها سایه هایی بیش نیستند. سایه ها می
خندند ، می گریند و من خنده هاو گریه ها یشان
را بو می کشم ، لمس می کنم و با گوش هایم قد و قامت شان را تخمین می زنم.
خانه
داستان شه وار پس از دریافت آثار داستان نویسان در چیروکانه 2 اکنون در پی آنست که
با دعوت از منتقدان و علاقمندان ادبیات داستانی حال و هوای دیگری به
چیروکانه بدهد . داستانهای که جهت شرکت در چیروکانه 2 توسط بازخوانان انتخاب شده
اند زین پس به فاصله زمانی هر دو روز یک داستان در وبلاگ گروه نمایش داده می
شوند تا منتقدان و خوانندگان برایشان فرصتی پدیدآید خوانش یا نقد یا نظرات خویش را
در مورد آثار توسط ایمیل یا نظر برای گروه ارسال نمایند و بدین شکل در خاتمه
منتقد برتر چیروک سپی از میان خوانندگان بر گزیده خواهد شد .
ضمنا
به اطلاع شرکت کنندگان در چیروکانه میرسد که با کلیه کسانی که داستان ارسال
نموده اند تماس گرفته شده و اگر کسی آثاری ارسال نموده و با وی تماس گرفته نشده
دال بر آنست که اثرش بدست ما نرسیده .
درويش علي 61 ساله ي مارگير را با آن ريش سپيد و موهاي بلند و ژوليده اش نه تنها اهل محل بلكه اهالي شهر هم مي شناختند . او با معركه گيري در ميدان شهر يا كوچه پس كوچه ها با مارهاي خود زندگي خود را مي گذراند .
او هميشه 10- 15 مار را در پستوي خانه اش داشت . شگرد او در كشيدن دندانهاي نیش زهر آلود هم ساده و هم مؤثر بود: